در مذهب ما باده حلال است...!
بر روی ما نگاه خدا خنده ميزند
هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا که چون زاهدان سيه کار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به که زير لب
بهر فريب خلق بگويی خدا خدا
ما را چه غم که شيخ شبی در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادی در بهشت
او ميگشايد... او که به لطف و صفای خويش
گويی که خاک طينت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهيم و در ميانه ی دريا نشسته ايم
چون سينه جای گوهر يکتای راستيست
زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم
آن آتشی که در دل ما شعله ميکشيد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود
ديگر بما که سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهکاره ی رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حکايت عشق مدام ما
"هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما"
سروده فروغ فرخزاد
عاشق باشيم...
حتم دارم که تويی آن شبح آينه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
دوستی بر در خانهءمعشوق رفت و در زد .
معشوق گفت:کیستی؟
گفت :منم.
معشوق گفت: برو فرصتی برای چنین ناپخته ای ندارم. ناپخته را جز آتش فراق چه چیز دیگری میتواند پخته کند و از دو گانگی جدا سازد؟
آن درمانده رفت و سالی در سفر بود و در فراق معشوق از آتش عشق سوخت.
آن سوخته پخته شد و به کمال رسید و برگشت. باز دور و بر خانه معشوق به گردش پرداخت. با صد ترس و ادب در زد،مواظب بود که لفظی خلاف ادب از دهانش بیرون نیاید.
معشوق گفت:کیست که در میزند؟
آن شخص گفت: ای دلبر، دم در هم تویی.
معشوق گفت:چون منی ، وارد شو،خانه تنگ است ، دو من در این خانه نمی گنجد.
مولانا كه يد بيضايي در گفتن حكايات ژرف دارد گاهي چنان بر دل مطلب جان مي بخشد كه گويي صداي ضربانش را در وجود خويش مي بينيم و مي شنويم. كنار گذاشتن منيت در اين روزگار دشوار است ولي كساني برنده ي اين زمان مي شوند كه گام در خلاف اين طوفان مي گذارند. طوفاني كه كاري جز به يغما بردن عشق را ندارد. عشقي كه موجود فراموش شده اي است. و فراموشي كه بهترين داروي جوابهاي بي پايان است. و جوابي كه سئوالي در ابتدايش ديده نشد. خواهشي دارم... فقط به اندازه گوش دادن به يك ترانه يا خواندن يك شعر يا هر چيز كه با اون حس خوبي دارين عاشق باشيد.
چيز زياديه، ولي فقط روزي چند دقيقه عاشق باشيم...
حکایتی از حکایات مولانا
نکوهش مردم شخصی را که به بدگمانی مادر خود را کشت
شخصی از روی خشم مادر خود را کشت .
به قاتل گفتند : تو به سبب سرشت بد خویش ،حتی از حق مادری یاد نکردی.
بگو که چرا مادر خود را کشتی؟
گفت:او مرتکب کاری شده بود که برای وی ننگ بود او را کشتم تا خاک عیب او را بپوشاند.
گفتند:آن مرد را می کشتی .
گفت :دراین صورت باید هرروز یک نفر را میکشتم.من او را کشتم و خود را از کشتن خلق رهاندم.
گلوی او را ببرم بهتر است از اینکه گلوی خلق را ببرم.
آن مادر بد خو نفس توست که فسادش همه جا را فرا گرفته. هوشیار باش و نفس خود را بکش،
زیرا که به خاطر او هر لحظه در صدد کشتن کسی بر میآیی.
نقس توست آن مادر بد خاصیت که فساد اوست در هر ناحیت
هین بکش اورا که بهر آن دنی هر دمی قصد عزیزی می کنی
اگر نفس را بکشی از عذرخواستن رها میشوی و دیگر در دنیا دشمنی نخواهی یافت.
در این جا مولانا اشاره ای دارد که بعضی ها میگویند پس چرا پیامبران که نفس خود را کشته اند دشمن و حسود دارند.
ای جوینده راستی گوش کن تا جواب اشکال تردید آمیزت را بشنوی .
منکران با خودشان دشمنی می کردند و آنان به خودشان ضربه میزدند.
دشمن کسی است که قصد جان آدم را بکند، آن نیست که خود در حال جان کندن باشد.
مانند آن غلامی که برای انتقام از خواجه ی خود ،خودکشی میکند.و خود را از بام خانه
سرنگون میکند ، تا به اربات خود ضرر بزند !؟!
اگر کودک به مربی خود ،بیمار بر طبیب خود ، رختشوی بر خورشید و یا ماهی بر آب خشمگین شود ، تو خود دقت کن که کدام زیان می بینند و سرانجام کدامیک بدبخت میشوند ؟
گر شود بیمار دشمن با طبیب ور کند کودک عداوت با ادیب
در حقیقت رهزن راه خودند راه عقل و جان خودرا خود زدند
گازری گر خشم گیرد زآفتاب ماهیی گر خشم می گیرد ز آب
تو یکی بنگر کرا دارد زیان عاقبت که بود سیاه اختر از آن
اگر خدا تو را زشت رو آفریده باشید هوشیار باش که زشت خو نباشی.
اگر کفشت پاره شد به سنگلاخ مرو . اگر دو عیب داری سعی مکن آن را چهار عیب کنی .
من در این دنیای تلاش و تجربه ،هیچ چیزی شایسته تر از اخلاق نیکو ندیدم.
من ندیدم در جهان جست و جو هیچ اهلیت به از خوی نکو
پبیش و پیش از آنکه با دیگران مبارزه کنیم با خود به تفاهم برسیم.
سه هديه...
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم؟!
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چون كه من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هرچه بیابم شكنم
عشق از ازل است و تاابد خواهدبود
جوینده عشق بیعدد خواهدبود
فردا که قیامت آشکارا گردد
هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود
عشق آمدو شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیست زمن باقی و دیگر همه اوست
مولانا
برگ سبزيست...
ما تشنه این باده هم از روز الستیم
ما جام شکستیم ولی باده پرستیم
*« رندان خرابات بخوردند و برفتند
ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم »
در کاسه ما باده به جز عشق مریزید
کز باده عشق است کز آن باده بجستیم
جز با دل ساقی و به جز ساقی بی دل
نه عهد ببستیم و نه عهدی بشکستیم
چون جام تن ما به پشیزی نخریدند
از جام و هم از دانه و از دام برستیم
هر روز در این بادیه حیران و ملولیم
و ز فتنه ساقی نهان شب همه مستیم
گفتیم که ما را به جز این کار هنر نیست
گفتند که مستید و پریشان ،بله هستیم
ای ساقی اعظم که در این شهر نهانی
ما دلخوش از آنیم که خورشید پرستیم
تبريک...
هشتصدمین سالگرد تولد مولانا بر همگان مبارکباد.
مولانا و شمس
صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق... مولانا زمزمه کرد : حق حق انا الحق... حق حق انا الحق... و باز زرکوبان می کوبیدند: تق تق تتق تق... مولانا به ناگاه ایستاد... دست ها را بالا برد... پای راستش را کمی بالا آورد و روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان برد... بلند گفت: حق حق انا الحق... یاران از مراد خویش پیروی کردند... هر یک چرخی می زدند و می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید...
جماعت بازار مات و مبهوت نظاره گر شدند. مولانا عرق می ریخت... می خواند با صدای بلند: حق حق انا الحق... هین سخن تازه بگو ... تا دو جهان تازه شود... سماع تا غروب ادامه یافت. مولانا و صلاح الدین و دیگر مریدان سرمست از سماع ِ راست، راه خروج بازار را پیش گرفتند. مولانا تیرگی های عصر خویش را می دید. شمس تبریزی رفته بود، صلاح الدین زرکوب مرده بود و حسام الدین چلبی مریض بود... مولانا حال و روز خوبی نداشت... یاد آر ز شمع مرده... مولانا به یاد آورد روز ملاقات با شمس را... مولانا با مریدان خود می رفت. مولانای جوان، اینک سرآمد عالمان شهر شده بود. مولانای زاهد و پارسا اینک از پیش می رفت و مریدان از پس ِ او می آمدند. ناگهان مردی از راه رسید. موی سرش پریشان بود و لباس هایش نامرتب. نزد مولانا رسید و ایستاد. چشمانش برق می زد. پرسید: سوالی دارم ای شیخ! مولانا به چشم تحقیر نگاهش کرد و گفت: بپرس...
شمس پرسید: ای شیخ! پیامبر اسلام در زهد و تقوا پیش بود یا بایزید بسطامی؟!!
مولانا گفت: سوال بیهوده ای پرسیدی... پیامبر اسلام!
شمس باز پرسید: پس چرا پیامبر گفت: "خداوندا ما تو را آنگونه که باید نشناختیم" و بایزید گفت: "خداوندا! شان و منزلت من چقدر بالاست!"...
بحث بالا گرفت. مریدان اطاقی حاضر کردند برای بحث و مجادله مولانا با شمس تبریزی. در هنگام ورود مولانا وارد شد و شمس از پشتش به درون اطاق رفت. بحث و گفتگو چند روزی طول کشید.عاقبت در اطاق گشوده شد. شمس خارج شد و مولانا به دنبال او سر افکنده راه افتاد. هر جا شمس می رفت مولانا هم می رفت. هر کوچه و هر منزل. شمس می گفت حق و مولانا می گفت شمس... حالا دیگر چه نیازی بود به درس و مدرسه و فتوا و زهد متحجرانه... مولانا گمشده اش را یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد...
دلبر و يار من تويی رونق کار من تويی
باغ و بهار من تويی بهر تو بود بود من ...
زهرهً آسمان من آتش تو نشان من ...
چونکه بديد جان من قبله روی شمس دين
برسرکوی او بود طاعت من سجود من...
پير من و مراد من درد من و دوای من
فاش بگفتم اين سخن شمس من و خدای من !
از تو بحق رسيده ام ای حق ، حقگزار من
شکر ترا ، ستاده ام ! شمس من و خدای من ...
نعرهً های و هوی من از در روم تا به بلخ
اصل کجا خطا کند شمس من و خدای من
کعبهً من کنشت من دوزخ من بهشت من
مونس روزگار من شمس من و خدای من
شمس من و خدای من ...
کعبه دل، کعبه گل
ابا يزيد به حج ميرفت. و او را عادت بود که در هر شهری که درآمدی ،
اول زيارت مشايخ کردی آنگه کار دگر.
در بصره به خدمت درويشی رفت. درويش گفت که :
يا ابا يزيد ،کجا ميروی؟
گفت: به مکه ٬به زيارت خانه ی خدا.
گفت: با تو توشه راه چيست؟
گفت : دويست دِرهم
گفت: برخيز و هفت بار گرد من طواف کن و آن سيم به من ده
بايزيد برجست٬ سيم بگشاد از ميان٬ بوسه داد و پيش او نهاد.
درويش گفت: آن خانه ی خداست و اين دل من هم خانه ی خدا ؛ اما بدان ، خدايی که خداوند آن خانه است تا آن خانه رابنا کرده اند ٬در آن در نيامده است. و از آن روز که اين خانه را بنا کرده ، از اين خانه خالی نشده.
و من می انديشم که چگونه ميتوان باطل را بر اين خدایِ جان پيروز کرد٬زشتی چگونه همخانه ی حق ميشود ( مگر نه اينکه حلاج انا الحق گفت؟) ،حق چگونه تواند گناه کرد؟ نور چگونه ظلمت ميشود...
هنوز ما را ”اهليت گفت“ نيست
کاشکی ” اهليت شنودن“ بودی
”تمام ـ گفتن“ ميبايد و ”تمام ـ شنودن“
بر دل ها مهر است
بر زبان ها مهر است
وبر گوش ها مهر است
(شمس)
نيرنگ گل
کسی که رنگ پریدگی خزان را ادراک کرده باشد
به نیرنگ گل های رنگ رنگ دل نخواهد سپرد.
آدم عاشق بشه و ناکام بميره بهتر از اينه که اصلا عاشق نشه!
It is better to have loved and lost than never to have loved
